پیله خواب...
منه تهی از تو سرشارم ولی نشکن تو این پیله خواب حقیقت من گمشده، تو بزار بگذرم من از این سراب كاش با تمام وجودم دوست نداشتم كه سهمم غم بشه مث آسمون دلم بگیره مث بارون بشکنم پشت شیشه کاش توام عاشقم بودی تا دردم رو میخوندی ز چشمام میموندی برای من که من از دنیا چیزی بجز تو نمیخام کاش زندگی بی تو برایم پایان تلخیه یک حکایت نبود میدونم تکرار اسم منه خسته به لبهات غیر عادت نبود پیش من خوب نیستی ببینی تنهایی چه آورده به روزم نگو نه که میخام آرزو کنم ای کاش توی بیکسیم بسوزم از مسافر غریب جاده...
منه تهی از تو سرشارم ولی نشکن تو این پیله خواب
حقیقت من گمشده، تو بزار بگذرم من از این سراب
كاش با تمام وجودم دوست نداشتم كه سهمم غم بشه
مث آسمون دلم بگیره مث بارون بشکنم پشت شیشه
کاش توام عاشقم بودی تا دردم رو میخوندی ز چشمام
میموندی برای من که من از دنیا چیزی بجز تو نمیخام
کاش زندگی بی تو برایم پایان تلخیه یک حکایت نبود
میدونم تکرار اسم منه خسته به لبهات غیر عادت نبود
پیش من خوب نیستی ببینی تنهایی چه آورده به روزم
نگو نه که میخام آرزو کنم ای کاش توی بیکسیم بسوزم
از مسافر غریب جاده...
+نوشته شده در Wed 2 Jul 2008ساعت9:9 AMتوسط مسافر غریب جاده... | | هنوز نامی ندارد... بخوان بنام آنكه تورو آموخت قصه هاي عشقي مستانهنگو دلشكسته اي كه نفرين بر رسم و روزگار اين زمانه غرور تو را شكستند آن كساني كه خبر نداشتند از حالتميدانم غمگيني ز من كه نبود بر ماندنم غيره تو بهانه از مسافر... +نوشته شده در Thu 19 Jun 2008ساعت7:21 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | ... با خنده تو خنديدم من كه ندوني من با چشمام چه كردم نديدي اما با چشماي منتظرم دور از چشم تو گريه كردم تويه خواب و خيالم بجز بردن نامت چيزي بر لبم نبود سهم من دلتنگي اما همسفر دلم غيره اشكاي شبم نبود از مسافر... +نوشته شده در Sun 25 May 2008ساعت8:35 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وقت بخیر خدا... وقت بخیر خدا، میدونم دیر وقته اما ببخش منو دلگیرم چقد غم دنیا، به خدا از این غم و غصه ها من میمیرم ای با همه غریبه آشنا منم اون غریبه که نداری نشونم رسید لحظه های تلخ رفتنم، تو نمیدونی اما من میدونم چطور بگم یا از چی بگم که باورت شه من همونم خدایا میخام به ملاقاتت بیام گوش کنی من اونم تنهای تنها خدایا دلم گرفته که اینجور با بغض نگاه میکنم به آسمون میخام باهات از دلتنگیها بگم اما گریه بهم نمیده امون ساعت از نیمه شب گذشته اما غمهام نمیزارن بخوابم نه حرفی و حدیثی که بدم پاسخ به این سوالای بیجوابم دستام و بلند میکنم سویت که تنها موندم مث تنهایی اونیکه میخاستم رفته ز پیشم اما خدا تو بگو هنوز اینجایی چی بگم که تا میخام حرف بزنم از گریه پر میشه وجودم میخام سکوت و بشکنم اما حرفی نمیشینه به تار و پودم از تو چی بخام که هرچی خاستم ندادی بهم غیره تنهایی قسمت یا امتحان فرقی نداره که منم غریبه با آشنایی هر وقت از بغض دلم گرفت چشام و بستم دل نگیره بارش اشکام دست من نبود که بی هوا میباره و میگیره سادگیهای بچگی و یادم میاد که پرسه میزدم میون روزها با خنده کودکی از این خاطره پل میزدم به بقیه خاطره ها یادمه میشستم منتظر رفتن غمهام روی پله های سنگی غروب میشد با دلی دلگیر راه میفتادم به کوچه دلتنگی ورق ورق خاطرات کتاب من نشونی از گذشته ها میخاد خدا غیره درد و دل با تو به کی بگم گذشته ها یادم میاد میخام با فریاد اگرچه شکسته بخونم شاید گوش بکنه کسی گذشته با شب آسمون گریه کنه وقتی میگم از بی کسی غیره تنهایی نبود کسی همدم دل که هیچ منو رها نکرد جای زخم زیاد رو تنم که هیشکی به منه شکسته وفا نکرد از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت7:50 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | سایه گوشه گیر... بی خداحافظ سایه ای در تاریکی دیدم میرفت ولی تنها توی خاموشیهای شبهام اون تو بودی که میرفتی بیصدا دستای تورو ندارم اما حس میکنم که تو هنوزم اینجایی شیشه چشمای منتظرم شکسته ز بس میبینم این تنهایی بعد تو هیچکس و ندارم پاک کنه اشکای خیسه دل زارم ندیدی بغض نگام و که گفت برو اما تا ابد در انتظارم کاش میشد چشام و ببندم بعد دقایقی تو رو کنارم ببینم اما این رویا محاله واسم که باید به غم نبودنت بشینم دیگه چشات و ندارم که این سکوت مرگیست عاشقانه یادمه از نگاهت نوشتم هزار هزار بهاره غزل شاعرانه غم از دست دادنت سخته اما نبودن تو نیست باورم گذشته و میگذره از اون لحظه اما رفتنت نمیره از سرم تو از کدوم جاده میایی تا بگیرم دستات و لحظه تنهایی یه بار بگو دوسم داری که بدونم سهم ما نیست جدایی کاشکی که زودتر برمیگشتی که فاصله ها دیگه نشن پیدا یه روز نیاد بخاطر عاشقی بگم که از دوریت شدم تنها عکست تویه قاب حرفی نمیزنه اما خاطرات یادم میاد اگرچه رفتی و تنها شدم اما باز میگم که دلم تو رو میخاد ترانه گفتم اگه غمگین بوده ببخش که بود آخرین ترانه از غم نبودت گفتم که افسوس نیس برا نوشتن بهانه من از عاشقی این دلم نوشتم اما جدایی سهم دل بود تو گفتی میمونی اما حرفهای دیروزت حرفای باطل بود هنوز تویه تپش ترانه هام بجای ترانه گریه میباره نگام نبض صدام گرفته اما باز گرمیه دستات رو میخاد دستام صدام روزی از عشق پر بود اما از زخم عاشقی لبریزه بارون چشام منتظره که این بهونه موندنی اما غم انگیزه بعد تو هرطرف رو میکنم من نیس جز ترانه های دلگیر عزادارم از غم رفتن تو که سردم مث سایه گوشه گیر از مسافر... باورم کن... +نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت4:38 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | قاصد87... من همون طلسم پریشون تویه خواب سرنوشت دنیام مث جدایی از غم وصال ستاره ها گریه کرده اما تنهام تو موج بادهای سرگردون رفتم که نباشم واسه همیشه رفتنهای ستاره شومی که از عادتهای خیال رفته همیشه کاش ستاره آسمون بودم که با خاطره شب گریه میکردم اما یه مردم که همیشه دنبال قبر گم شده خودم میگردم هیچکسی حضور بغض های شکسته مرگ رو در من ندید تنهایی در قلبم نشست اما کسی نت مردنم رو نشنید از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت3:52 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | حدیث دلباختن فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر... +نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
هنوز نامی ندارد...
بخوان بنام آنكه تورو آموخت قصه هاي عشقي مستانهنگو دلشكسته اي كه نفرين بر رسم و روزگار اين زمانه غرور تو را شكستند آن كساني كه خبر نداشتند از حالتميدانم غمگيني ز من كه نبود بر ماندنم غيره تو بهانه
بخوان بنام آنكه تورو آموخت قصه هاي عشقي مستانهنگو دلشكسته اي كه نفرين بر رسم و روزگار اين زمانه
از مسافر...
+نوشته شده در Thu 19 Jun 2008ساعت7:21 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | ... با خنده تو خنديدم من كه ندوني من با چشمام چه كردم نديدي اما با چشماي منتظرم دور از چشم تو گريه كردم تويه خواب و خيالم بجز بردن نامت چيزي بر لبم نبود سهم من دلتنگي اما همسفر دلم غيره اشكاي شبم نبود از مسافر... +نوشته شده در Sun 25 May 2008ساعت8:35 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وقت بخیر خدا... وقت بخیر خدا، میدونم دیر وقته اما ببخش منو دلگیرم چقد غم دنیا، به خدا از این غم و غصه ها من میمیرم ای با همه غریبه آشنا منم اون غریبه که نداری نشونم رسید لحظه های تلخ رفتنم، تو نمیدونی اما من میدونم چطور بگم یا از چی بگم که باورت شه من همونم خدایا میخام به ملاقاتت بیام گوش کنی من اونم تنهای تنها خدایا دلم گرفته که اینجور با بغض نگاه میکنم به آسمون میخام باهات از دلتنگیها بگم اما گریه بهم نمیده امون ساعت از نیمه شب گذشته اما غمهام نمیزارن بخوابم نه حرفی و حدیثی که بدم پاسخ به این سوالای بیجوابم دستام و بلند میکنم سویت که تنها موندم مث تنهایی اونیکه میخاستم رفته ز پیشم اما خدا تو بگو هنوز اینجایی چی بگم که تا میخام حرف بزنم از گریه پر میشه وجودم میخام سکوت و بشکنم اما حرفی نمیشینه به تار و پودم از تو چی بخام که هرچی خاستم ندادی بهم غیره تنهایی قسمت یا امتحان فرقی نداره که منم غریبه با آشنایی هر وقت از بغض دلم گرفت چشام و بستم دل نگیره بارش اشکام دست من نبود که بی هوا میباره و میگیره سادگیهای بچگی و یادم میاد که پرسه میزدم میون روزها با خنده کودکی از این خاطره پل میزدم به بقیه خاطره ها یادمه میشستم منتظر رفتن غمهام روی پله های سنگی غروب میشد با دلی دلگیر راه میفتادم به کوچه دلتنگی ورق ورق خاطرات کتاب من نشونی از گذشته ها میخاد خدا غیره درد و دل با تو به کی بگم گذشته ها یادم میاد میخام با فریاد اگرچه شکسته بخونم شاید گوش بکنه کسی گذشته با شب آسمون گریه کنه وقتی میگم از بی کسی غیره تنهایی نبود کسی همدم دل که هیچ منو رها نکرد جای زخم زیاد رو تنم که هیشکی به منه شکسته وفا نکرد از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت7:50 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | سایه گوشه گیر... بی خداحافظ سایه ای در تاریکی دیدم میرفت ولی تنها توی خاموشیهای شبهام اون تو بودی که میرفتی بیصدا دستای تورو ندارم اما حس میکنم که تو هنوزم اینجایی شیشه چشمای منتظرم شکسته ز بس میبینم این تنهایی بعد تو هیچکس و ندارم پاک کنه اشکای خیسه دل زارم ندیدی بغض نگام و که گفت برو اما تا ابد در انتظارم کاش میشد چشام و ببندم بعد دقایقی تو رو کنارم ببینم اما این رویا محاله واسم که باید به غم نبودنت بشینم دیگه چشات و ندارم که این سکوت مرگیست عاشقانه یادمه از نگاهت نوشتم هزار هزار بهاره غزل شاعرانه غم از دست دادنت سخته اما نبودن تو نیست باورم گذشته و میگذره از اون لحظه اما رفتنت نمیره از سرم تو از کدوم جاده میایی تا بگیرم دستات و لحظه تنهایی یه بار بگو دوسم داری که بدونم سهم ما نیست جدایی کاشکی که زودتر برمیگشتی که فاصله ها دیگه نشن پیدا یه روز نیاد بخاطر عاشقی بگم که از دوریت شدم تنها عکست تویه قاب حرفی نمیزنه اما خاطرات یادم میاد اگرچه رفتی و تنها شدم اما باز میگم که دلم تو رو میخاد ترانه گفتم اگه غمگین بوده ببخش که بود آخرین ترانه از غم نبودت گفتم که افسوس نیس برا نوشتن بهانه من از عاشقی این دلم نوشتم اما جدایی سهم دل بود تو گفتی میمونی اما حرفهای دیروزت حرفای باطل بود هنوز تویه تپش ترانه هام بجای ترانه گریه میباره نگام نبض صدام گرفته اما باز گرمیه دستات رو میخاد دستام صدام روزی از عشق پر بود اما از زخم عاشقی لبریزه بارون چشام منتظره که این بهونه موندنی اما غم انگیزه بعد تو هرطرف رو میکنم من نیس جز ترانه های دلگیر عزادارم از غم رفتن تو که سردم مث سایه گوشه گیر از مسافر... باورم کن... +نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت4:38 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | قاصد87... من همون طلسم پریشون تویه خواب سرنوشت دنیام مث جدایی از غم وصال ستاره ها گریه کرده اما تنهام تو موج بادهای سرگردون رفتم که نباشم واسه همیشه رفتنهای ستاره شومی که از عادتهای خیال رفته همیشه کاش ستاره آسمون بودم که با خاطره شب گریه میکردم اما یه مردم که همیشه دنبال قبر گم شده خودم میگردم هیچکسی حضور بغض های شکسته مرگ رو در من ندید تنهایی در قلبم نشست اما کسی نت مردنم رو نشنید از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت3:52 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | حدیث دلباختن فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر... +نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
...
با خنده تو خنديدم من كه ندوني من با چشمام چه كردم نديدي اما با چشماي منتظرم دور از چشم تو گريه كردم تويه خواب و خيالم بجز بردن نامت چيزي بر لبم نبود سهم من دلتنگي اما همسفر دلم غيره اشكاي شبم نبود از مسافر...
با خنده تو خنديدم من كه ندوني من با چشمام چه كردم
نديدي اما با چشماي منتظرم دور از چشم تو گريه كردم
تويه خواب و خيالم بجز بردن نامت چيزي بر لبم نبود
سهم من دلتنگي اما همسفر دلم غيره اشكاي شبم نبود
+نوشته شده در Sun 25 May 2008ساعت8:35 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وقت بخیر خدا... وقت بخیر خدا، میدونم دیر وقته اما ببخش منو دلگیرم چقد غم دنیا، به خدا از این غم و غصه ها من میمیرم ای با همه غریبه آشنا منم اون غریبه که نداری نشونم رسید لحظه های تلخ رفتنم، تو نمیدونی اما من میدونم چطور بگم یا از چی بگم که باورت شه من همونم خدایا میخام به ملاقاتت بیام گوش کنی من اونم تنهای تنها خدایا دلم گرفته که اینجور با بغض نگاه میکنم به آسمون میخام باهات از دلتنگیها بگم اما گریه بهم نمیده امون ساعت از نیمه شب گذشته اما غمهام نمیزارن بخوابم نه حرفی و حدیثی که بدم پاسخ به این سوالای بیجوابم دستام و بلند میکنم سویت که تنها موندم مث تنهایی اونیکه میخاستم رفته ز پیشم اما خدا تو بگو هنوز اینجایی چی بگم که تا میخام حرف بزنم از گریه پر میشه وجودم میخام سکوت و بشکنم اما حرفی نمیشینه به تار و پودم از تو چی بخام که هرچی خاستم ندادی بهم غیره تنهایی قسمت یا امتحان فرقی نداره که منم غریبه با آشنایی هر وقت از بغض دلم گرفت چشام و بستم دل نگیره بارش اشکام دست من نبود که بی هوا میباره و میگیره سادگیهای بچگی و یادم میاد که پرسه میزدم میون روزها با خنده کودکی از این خاطره پل میزدم به بقیه خاطره ها یادمه میشستم منتظر رفتن غمهام روی پله های سنگی غروب میشد با دلی دلگیر راه میفتادم به کوچه دلتنگی ورق ورق خاطرات کتاب من نشونی از گذشته ها میخاد خدا غیره درد و دل با تو به کی بگم گذشته ها یادم میاد میخام با فریاد اگرچه شکسته بخونم شاید گوش بکنه کسی گذشته با شب آسمون گریه کنه وقتی میگم از بی کسی غیره تنهایی نبود کسی همدم دل که هیچ منو رها نکرد جای زخم زیاد رو تنم که هیشکی به منه شکسته وفا نکرد از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت7:50 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | سایه گوشه گیر... بی خداحافظ سایه ای در تاریکی دیدم میرفت ولی تنها توی خاموشیهای شبهام اون تو بودی که میرفتی بیصدا دستای تورو ندارم اما حس میکنم که تو هنوزم اینجایی شیشه چشمای منتظرم شکسته ز بس میبینم این تنهایی بعد تو هیچکس و ندارم پاک کنه اشکای خیسه دل زارم ندیدی بغض نگام و که گفت برو اما تا ابد در انتظارم کاش میشد چشام و ببندم بعد دقایقی تو رو کنارم ببینم اما این رویا محاله واسم که باید به غم نبودنت بشینم دیگه چشات و ندارم که این سکوت مرگیست عاشقانه یادمه از نگاهت نوشتم هزار هزار بهاره غزل شاعرانه غم از دست دادنت سخته اما نبودن تو نیست باورم گذشته و میگذره از اون لحظه اما رفتنت نمیره از سرم تو از کدوم جاده میایی تا بگیرم دستات و لحظه تنهایی یه بار بگو دوسم داری که بدونم سهم ما نیست جدایی کاشکی که زودتر برمیگشتی که فاصله ها دیگه نشن پیدا یه روز نیاد بخاطر عاشقی بگم که از دوریت شدم تنها عکست تویه قاب حرفی نمیزنه اما خاطرات یادم میاد اگرچه رفتی و تنها شدم اما باز میگم که دلم تو رو میخاد ترانه گفتم اگه غمگین بوده ببخش که بود آخرین ترانه از غم نبودت گفتم که افسوس نیس برا نوشتن بهانه من از عاشقی این دلم نوشتم اما جدایی سهم دل بود تو گفتی میمونی اما حرفهای دیروزت حرفای باطل بود هنوز تویه تپش ترانه هام بجای ترانه گریه میباره نگام نبض صدام گرفته اما باز گرمیه دستات رو میخاد دستام صدام روزی از عشق پر بود اما از زخم عاشقی لبریزه بارون چشام منتظره که این بهونه موندنی اما غم انگیزه بعد تو هرطرف رو میکنم من نیس جز ترانه های دلگیر عزادارم از غم رفتن تو که سردم مث سایه گوشه گیر از مسافر... باورم کن... +نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت4:38 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | قاصد87... من همون طلسم پریشون تویه خواب سرنوشت دنیام مث جدایی از غم وصال ستاره ها گریه کرده اما تنهام تو موج بادهای سرگردون رفتم که نباشم واسه همیشه رفتنهای ستاره شومی که از عادتهای خیال رفته همیشه کاش ستاره آسمون بودم که با خاطره شب گریه میکردم اما یه مردم که همیشه دنبال قبر گم شده خودم میگردم هیچکسی حضور بغض های شکسته مرگ رو در من ندید تنهایی در قلبم نشست اما کسی نت مردنم رو نشنید از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت3:52 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | حدیث دلباختن فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر... +نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
وقت بخیر خدا...
وقت بخیر خدا، میدونم دیر وقته اما ببخش منو دلگیرم چقد غم دنیا، به خدا از این غم و غصه ها من میمیرم ای با همه غریبه آشنا منم اون غریبه که نداری نشونم رسید لحظه های تلخ رفتنم، تو نمیدونی اما من میدونم چطور بگم یا از چی بگم که باورت شه من همونم خدایا میخام به ملاقاتت بیام گوش کنی من اونم تنهای تنها خدایا دلم گرفته که اینجور با بغض نگاه میکنم به آسمون میخام باهات از دلتنگیها بگم اما گریه بهم نمیده امون ساعت از نیمه شب گذشته اما غمهام نمیزارن بخوابم نه حرفی و حدیثی که بدم پاسخ به این سوالای بیجوابم دستام و بلند میکنم سویت که تنها موندم مث تنهایی اونیکه میخاستم رفته ز پیشم اما خدا تو بگو هنوز اینجایی چی بگم که تا میخام حرف بزنم از گریه پر میشه وجودم میخام سکوت و بشکنم اما حرفی نمیشینه به تار و پودم از تو چی بخام که هرچی خاستم ندادی بهم غیره تنهایی قسمت یا امتحان فرقی نداره که منم غریبه با آشنایی هر وقت از بغض دلم گرفت چشام و بستم دل نگیره بارش اشکام دست من نبود که بی هوا میباره و میگیره سادگیهای بچگی و یادم میاد که پرسه میزدم میون روزها با خنده کودکی از این خاطره پل میزدم به بقیه خاطره ها یادمه میشستم منتظر رفتن غمهام روی پله های سنگی غروب میشد با دلی دلگیر راه میفتادم به کوچه دلتنگی ورق ورق خاطرات کتاب من نشونی از گذشته ها میخاد خدا غیره درد و دل با تو به کی بگم گذشته ها یادم میاد میخام با فریاد اگرچه شکسته بخونم شاید گوش بکنه کسی گذشته با شب آسمون گریه کنه وقتی میگم از بی کسی غیره تنهایی نبود کسی همدم دل که هیچ منو رها نکرد جای زخم زیاد رو تنم که هیشکی به منه شکسته وفا نکرد از مسافر غریب جاده...
وقت بخیر خدا، میدونم دیر وقته اما ببخش منو دلگیرم
چقد غم دنیا، به خدا از این غم و غصه ها من میمیرم
ای با همه غریبه آشنا منم اون غریبه که نداری نشونم
رسید لحظه های تلخ رفتنم، تو نمیدونی اما من میدونم
چطور بگم یا از چی بگم که باورت شه من همونم خدایا
میخام به ملاقاتت بیام گوش کنی من اونم تنهای تنها
خدایا دلم گرفته که اینجور با بغض نگاه میکنم به آسمون
میخام باهات از دلتنگیها بگم اما گریه بهم نمیده امون
ساعت از نیمه شب گذشته اما غمهام نمیزارن بخوابم
نه حرفی و حدیثی که بدم پاسخ به این سوالای بیجوابم
دستام و بلند میکنم سویت که تنها موندم مث تنهایی
اونیکه میخاستم رفته ز پیشم اما خدا تو بگو هنوز اینجایی
چی بگم که تا میخام حرف بزنم از گریه پر میشه وجودم
میخام سکوت و بشکنم اما حرفی نمیشینه به تار و پودم
از تو چی بخام که هرچی خاستم ندادی بهم غیره تنهایی
قسمت یا امتحان فرقی نداره که منم غریبه با آشنایی
هر وقت از بغض دلم گرفت چشام و بستم دل نگیره
بارش اشکام دست من نبود که بی هوا میباره و میگیره
سادگیهای بچگی و یادم میاد که پرسه میزدم میون روزها
با خنده کودکی از این خاطره پل میزدم به بقیه خاطره ها
یادمه میشستم منتظر رفتن غمهام روی پله های سنگی
غروب میشد با دلی دلگیر راه میفتادم به کوچه دلتنگی
ورق ورق خاطرات کتاب من نشونی از گذشته ها میخاد
خدا غیره درد و دل با تو به کی بگم گذشته ها یادم میاد
میخام با فریاد اگرچه شکسته بخونم شاید گوش بکنه کسی
گذشته با شب آسمون گریه کنه وقتی میگم از بی کسی
غیره تنهایی نبود کسی همدم دل که هیچ منو رها نکرد
جای زخم زیاد رو تنم که هیشکی به منه شکسته وفا نکرد
+نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت7:50 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | سایه گوشه گیر... بی خداحافظ سایه ای در تاریکی دیدم میرفت ولی تنها توی خاموشیهای شبهام اون تو بودی که میرفتی بیصدا دستای تورو ندارم اما حس میکنم که تو هنوزم اینجایی شیشه چشمای منتظرم شکسته ز بس میبینم این تنهایی بعد تو هیچکس و ندارم پاک کنه اشکای خیسه دل زارم ندیدی بغض نگام و که گفت برو اما تا ابد در انتظارم کاش میشد چشام و ببندم بعد دقایقی تو رو کنارم ببینم اما این رویا محاله واسم که باید به غم نبودنت بشینم دیگه چشات و ندارم که این سکوت مرگیست عاشقانه یادمه از نگاهت نوشتم هزار هزار بهاره غزل شاعرانه غم از دست دادنت سخته اما نبودن تو نیست باورم گذشته و میگذره از اون لحظه اما رفتنت نمیره از سرم تو از کدوم جاده میایی تا بگیرم دستات و لحظه تنهایی یه بار بگو دوسم داری که بدونم سهم ما نیست جدایی کاشکی که زودتر برمیگشتی که فاصله ها دیگه نشن پیدا یه روز نیاد بخاطر عاشقی بگم که از دوریت شدم تنها عکست تویه قاب حرفی نمیزنه اما خاطرات یادم میاد اگرچه رفتی و تنها شدم اما باز میگم که دلم تو رو میخاد ترانه گفتم اگه غمگین بوده ببخش که بود آخرین ترانه از غم نبودت گفتم که افسوس نیس برا نوشتن بهانه من از عاشقی این دلم نوشتم اما جدایی سهم دل بود تو گفتی میمونی اما حرفهای دیروزت حرفای باطل بود هنوز تویه تپش ترانه هام بجای ترانه گریه میباره نگام نبض صدام گرفته اما باز گرمیه دستات رو میخاد دستام صدام روزی از عشق پر بود اما از زخم عاشقی لبریزه بارون چشام منتظره که این بهونه موندنی اما غم انگیزه بعد تو هرطرف رو میکنم من نیس جز ترانه های دلگیر عزادارم از غم رفتن تو که سردم مث سایه گوشه گیر از مسافر... باورم کن... +نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت4:38 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | قاصد87... من همون طلسم پریشون تویه خواب سرنوشت دنیام مث جدایی از غم وصال ستاره ها گریه کرده اما تنهام تو موج بادهای سرگردون رفتم که نباشم واسه همیشه رفتنهای ستاره شومی که از عادتهای خیال رفته همیشه کاش ستاره آسمون بودم که با خاطره شب گریه میکردم اما یه مردم که همیشه دنبال قبر گم شده خودم میگردم هیچکسی حضور بغض های شکسته مرگ رو در من ندید تنهایی در قلبم نشست اما کسی نت مردنم رو نشنید از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت3:52 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | حدیث دلباختن فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر... +نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
سایه گوشه گیر...
بی خداحافظ سایه ای در تاریکی دیدم میرفت ولی تنها توی خاموشیهای شبهام اون تو بودی که میرفتی بیصدا دستای تورو ندارم اما حس میکنم که تو هنوزم اینجایی شیشه چشمای منتظرم شکسته ز بس میبینم این تنهایی بعد تو هیچکس و ندارم پاک کنه اشکای خیسه دل زارم ندیدی بغض نگام و که گفت برو اما تا ابد در انتظارم کاش میشد چشام و ببندم بعد دقایقی تو رو کنارم ببینم اما این رویا محاله واسم که باید به غم نبودنت بشینم دیگه چشات و ندارم که این سکوت مرگیست عاشقانه یادمه از نگاهت نوشتم هزار هزار بهاره غزل شاعرانه غم از دست دادنت سخته اما نبودن تو نیست باورم گذشته و میگذره از اون لحظه اما رفتنت نمیره از سرم تو از کدوم جاده میایی تا بگیرم دستات و لحظه تنهایی یه بار بگو دوسم داری که بدونم سهم ما نیست جدایی کاشکی که زودتر برمیگشتی که فاصله ها دیگه نشن پیدا یه روز نیاد بخاطر عاشقی بگم که از دوریت شدم تنها عکست تویه قاب حرفی نمیزنه اما خاطرات یادم میاد اگرچه رفتی و تنها شدم اما باز میگم که دلم تو رو میخاد ترانه گفتم اگه غمگین بوده ببخش که بود آخرین ترانه از غم نبودت گفتم که افسوس نیس برا نوشتن بهانه من از عاشقی این دلم نوشتم اما جدایی سهم دل بود تو گفتی میمونی اما حرفهای دیروزت حرفای باطل بود هنوز تویه تپش ترانه هام بجای ترانه گریه میباره نگام نبض صدام گرفته اما باز گرمیه دستات رو میخاد دستام صدام روزی از عشق پر بود اما از زخم عاشقی لبریزه بارون چشام منتظره که این بهونه موندنی اما غم انگیزه بعد تو هرطرف رو میکنم من نیس جز ترانه های دلگیر عزادارم از غم رفتن تو که سردم مث سایه گوشه گیر از مسافر... باورم کن...
بی خداحافظ سایه ای در تاریکی دیدم میرفت ولی تنها
توی خاموشیهای شبهام اون تو بودی که میرفتی بیصدا
دستای تورو ندارم اما حس میکنم که تو هنوزم اینجایی
شیشه چشمای منتظرم شکسته ز بس میبینم این تنهایی
بعد تو هیچکس و ندارم پاک کنه اشکای خیسه دل زارم
ندیدی بغض نگام و که گفت برو اما تا ابد در انتظارم
کاش میشد چشام و ببندم بعد دقایقی تو رو کنارم ببینم
اما این رویا محاله واسم که باید به غم نبودنت بشینم
دیگه چشات و ندارم که این سکوت مرگیست عاشقانه
یادمه از نگاهت نوشتم هزار هزار بهاره غزل شاعرانه
غم از دست دادنت سخته اما نبودن تو نیست باورم
گذشته و میگذره از اون لحظه اما رفتنت نمیره از سرم
تو از کدوم جاده میایی تا بگیرم دستات و لحظه تنهایی
یه بار بگو دوسم داری که بدونم سهم ما نیست جدایی
کاشکی که زودتر برمیگشتی که فاصله ها دیگه نشن پیدا
یه روز نیاد بخاطر عاشقی بگم که از دوریت شدم تنها
عکست تویه قاب حرفی نمیزنه اما خاطرات یادم میاد
اگرچه رفتی و تنها شدم اما باز میگم که دلم تو رو میخاد
ترانه گفتم اگه غمگین بوده ببخش که بود آخرین ترانه
از غم نبودت گفتم که افسوس نیس برا نوشتن بهانه
من از عاشقی این دلم نوشتم اما جدایی سهم دل بود
تو گفتی میمونی اما حرفهای دیروزت حرفای باطل بود
هنوز تویه تپش ترانه هام بجای ترانه گریه میباره نگام
نبض صدام گرفته اما باز گرمیه دستات رو میخاد دستام
صدام روزی از عشق پر بود اما از زخم عاشقی لبریزه
بارون چشام منتظره که این بهونه موندنی اما غم انگیزه
بعد تو هرطرف رو میکنم من نیس جز ترانه های دلگیر
عزادارم از غم رفتن تو که سردم مث سایه گوشه گیر
باورم کن...
+نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت4:38 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | قاصد87... من همون طلسم پریشون تویه خواب سرنوشت دنیام مث جدایی از غم وصال ستاره ها گریه کرده اما تنهام تو موج بادهای سرگردون رفتم که نباشم واسه همیشه رفتنهای ستاره شومی که از عادتهای خیال رفته همیشه کاش ستاره آسمون بودم که با خاطره شب گریه میکردم اما یه مردم که همیشه دنبال قبر گم شده خودم میگردم هیچکسی حضور بغض های شکسته مرگ رو در من ندید تنهایی در قلبم نشست اما کسی نت مردنم رو نشنید از مسافر غریب جاده... +نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت3:52 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | حدیث دلباختن فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر... +نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
قاصد87...
من همون طلسم پریشون تویه خواب سرنوشت دنیام
مث جدایی از غم وصال ستاره ها گریه کرده اما تنهام
تو موج بادهای سرگردون رفتم که نباشم واسه همیشه
رفتنهای ستاره شومی که از عادتهای خیال رفته همیشه
کاش ستاره آسمون بودم که با خاطره شب گریه میکردم
اما یه مردم که همیشه دنبال قبر گم شده خودم میگردم
هیچکسی حضور بغض های شکسته مرگ رو در من ندید
تنهایی در قلبم نشست اما کسی نت مردنم رو نشنید
+نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت3:52 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | حدیث دلباختن فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر... +نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
حدیث دلباختن
فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن از منه مسافر دربدر...
فریاد نزن که میخونم از سکوت چشات حدیث دلباختن
گریه نکن و بهم نگو بمون که چشام گریونه وقت رفتن
عشقی که من با تو گفتم معنای سکوت تو در دل بود
یاد تو برایم زنده اگرچه مرگم از این جدایی حاصل بود
میبینم پایان این شکستن که در آخر چیزی نمیزاره برام
از من نپرس معنا این سکوت چیست که خاموشه لبام
تقدیر من و تو دوری و جدایی از این ساده دل بستن
بر سرنوشت منه دلتنگ چه گذشت جز تلخی این رفتن
یاد تو موندگاره همیشه با من در سرای شبهای خاموش
وقتی تنها راه میفتم توی کوچه های پرت و فراموش
درد دلم رو بخون از تویه چشام که میگن شکستم آسون
بزار این بار وقت رفتن گریه نکنم که میمیرم ز درون
نه، جون من گریه نکن که بغض شیشه ای منم میشکنه
نگا به چشام نکن که قسمت من ز این سادگی شکستنه
میدونم کم کم منو ز یاد میبری حتی اگه به یادت بخونم
یه آرزو همیشه میمونه توی قلبم که کاش با تو بمونم
دارم میرم شاید از من بدت بیاد اما این رسم شکستنه
بزار در بغل بگیرمت و بگم که تو رو نداشتن سهم منه
غیره نگاهت توی تنگ دل من دیگه هیچکسی نیست
خدایا چرا عاشق شدم که سهمم جز غم دلواپسی نیست
گوش کن صدا این آهنگ که ز دل رها شده نه از من
نوا سازی رو گوش بده که صدا نداره اما شده آغاز من
غزل ساز همیشگی شبهام باش که غروبت طلوع منه
پایان هر نامه از عشق بگو که سرآغاز نامت شروع منه
با گریه دلی سیر نگات نکردم که وقته رفتن گریم نگیره
لحظه بغض به چشام نگاه کن، نبین که سرنوشتم دلگیره
برو به مرور گذشته دیروزم واسه رهایی از این شکستن
تویه چشای آینه نگا نکن که میشکنه بغضم از گریه کردن
از منه مسافر دربدر...
+نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت8:23 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه... ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر... +نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
دیوان گریه...
ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود از مسافر...
ای وصف غم انگیزم بشنو قصه شکستن که بوده با من
نیس لحظه رهایی از بند که در زنجیرم همیشه این من
قلب زخمیم به تیر عشقی شکسته ولی جون داره هنوز
هرکسی گذشت از برم گفت اگر عاشقی به درد بسوز
من عاشق همیشت میمونم چه با گریه شبونه، چه رفتن
تو خاستی من بشکنم اما تقصیر تو نیست این شکستن
یک دم جدا ز یاد تو نیستم اما در خاطراتت شکسته منم
با خنده لبهای تو میخندم اما این خنده ها دروغه نازنینم
پیرم در ایام جوانیم که رفته روزهای جوانی من بر باد
کسی نشنید قصه رفتنم که هرکی ندید گفت رفته از یاد
منه دربدر دارم هوای گریه اما مجال برا باریدن نیست
با این همه زخم خنده من دروغه که نا خندیدن نیست
از خدا طلب کردم عشق که خدا عشقی پاک به من داد
افسوس عمر عشق زیاد نبود که رفت و منو برد از یاد
خدا نوشت تویه دفتر سرنوشتم که بعده عاشقی میمیرم
دست زمونه هرچه کرده غصه و غم بود که شد تقدیرم
آشیونم شهر بی کسی بود که در اون بی کسیها آشنا بود
همدم من غصه غمها بود اما نفهمیدم از چی و کجا بود
از تکراره پی در پی میمیرم اما روزگار همیشه این نبود
دلم میخاد مث آسمون گریه کنم که سرنوشتم این نبود
گفتم عاشقونه بمون گفتی عاشقی دنیا تقدیر ما نیست
گفتم من میشکنم در من گفتی شکستن جدا ز ما نیست
گفتم بخاطر شادی تو میمونم اما میمیرم گفتی نمیدونم
گفتم من و از منه عاشق جدا نکن عزیز گفتی نمیتونم
مث پروانه شدم ندیدی، اشک شدم و چکیدم نرسیدی
از غم عشقت مث شمع پر سوز آهی کشیدم نشنیدی
یا رب این جمله گفتار ما نه از هوس بلکن از دل بود
چه خوشم با این خوش خیالیهام که این خیالها باطل بود
+نوشته شده در Sun 27 Apr 2008ساعت8:3 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | دیوان گریه(به زودی)... هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر +نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
دیوان گریه(به زودی)...
هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من از مسافر
هيچي غیره نبودن من باور نيست پس باورم نكن مرا
حقيقتی جز شكستنه این من نيست پس سفر نكن مرا
با همه بيگانگي ز اين بيگانگيها گذشتم كه نشكني در منقصه تازه به من شروع كن كه اين آغازيه بر سفر من
از مسافر
+نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت12:5 PMتوسط مسافر غریب جاده... | | وداع ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
وداع
ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم
ای تصویر اشک در آینه تو هم دیگه دلت با ما نیست
بگذر از چشای خیسم که لبریزه بغض شده و تنها نیست
این اون جمله آخر بود که معنایی غیره رفتنه من نداره
برای موندن شادیها واسه تو راهی جز دلشکستن نداره
برات نوشتم دوستت ندارم اما حقیقت غیره این بود
من رو ببخش بی تو میرم که سرنوشت من همین بود
ای که نام تو شده مسیر روشن جاده های سرد بی کسی
به یاد تو خواهم بود اگرچه برگ سرنوشتم میگه نمیرسی
برات نوشتم بعد من دل به کسی نده اما حقیقت نبود
چون به دلم بی اعتنایی گفتم آخه موندنم قسمت نبود
من به تو حرفا گفتم اما خدا میدونه چقدر دوستت دارم
خاستم بعده من دلبسته من نباشی که گریه برات بزارم
بعد از جر و بحث تو ندیدی اما چشمام گریه کرد همیشه
طاقت شکستن دلت رو نداشتم که شکستم مث شیشه
برای رهایی از دلتنگی نامه تورو خوندم و سپردم به باد
با خیسی کاغذ نامه ببین که خاطراتت هنوز نرفته از یاد
سهم من از انتظار در بی کسی تنها مردن و عذاب بود
تصور مرگبار برگشتنم روشن اما پنهون تویه سراب بود
میدونم که یه روز برمیگردی اما روزی که چیزی نمونده
روزیکه ببینی دلم تا لحظه آخر منتظر بوده و تورو نرونده
هنوزم خاموشی سرای دل تنهام روشنی نگاه تورو میخاد
یکسال از رفتنت گذشته اما با جدایی نگاهت یادم میاد
برای رهایی از بیقراریها عکسات و میزارم روی سینم
بال و پری برای رسیدن بهت ندارم شاید تورو نبینم
مرهم زخم دوریها واسه من شده حرف زدنم با تنهایی
چه دنیایی شده که سهم سرنوشت من و نوشتن جدایی
طاقت گریت رو ندارم که بگم مرگ به من زنجیر شده
بگم دارم میمیرم و خوابی رو که دیدم واسم تعبیر شده
اگه با تو خو گرفتم میخاستم بدونی مرهمی جز تو ندارم
از با تو بودن گذشتم که چاره ای جز دوری از تو ندارم
وقتی حالا پشت شیشه سر میزارم یاد خاطراتت میفتم
به یاد گفتنیهای توی دلم که هیچ وقت به کسی نگفتم